تبلیغات
♀♂♬♥ ★MY LOVE B.A.P♥ ★♂♀♬ - spacial girl-part3
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

spacial girl-part3
نویسنده : Nastaran تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1392
نظرات
بعداز عمری ظهور یافتم با پارت سوم....بدون هیچی میرم ادامه....داستان داره قشنگ میشه...بخونید میفهمید...
http://8pic.ir/images/40058999586180842646.jpg

مدادمو برداشتمو تصمیم گرفتم در نبود معلم خودمو با کشیدن نقاشی سرگرم کنم...سروصدای بچه ها ازاردهنده بود برام....کلاس ما غالبا ازگروهای چندنفره تشکیل میشد که خوشبختانه من تو هیچکدوم نبودم...سال و چندتا از دوستای ابلهش که خیلی باهم صمیمی بودن یه گروهو تشکیل میدادن که سونگ جی و جیهو هم اغلب اوقات با اونو بودن...سالی دقیقا تو ردیف کنار من نشسته بود وداشت درباره ی یه مسئله ی مهم فیزیک حرف میزد...تا حالا دوستی ناشتم که باهاش به گفتو گو بشینم اما اگرم داشتم فک نکنم مسئله ی فیزیکو موضوع صحبتم قرار بدم...به هر حال کاریش نمیشد کرد ناخداگاه باید میشنیدم توضیحاتشو...گوشیمو از روی میز برداشتمو به سمت در کلاس رفتم...جلوی در با سونگ جی مواجه شدم...لبخندی زدمو از کنارش گذشتم امما چند قدم جلوتر با صداش ایستادم...

سونگ جی:هی هانی...

برگشتمو گفتم:بله....

سونگ جی:کجا میری...؟

من:مگه نماینده ی کلاسی؟

لبخندی زدو گفت:نه کارت دارم...

من:بگو میشنوم...

سونگ جی چند قدم جلوتر اومدو درحالی که به اطرافش نگاه میکرد گفت:اینجا نمیشه...میشه یه جا همو ببینیم...؟

خنده ی بلندی سر دادمو گفتم:دیوونه شدی؟کجا؟درباره ی چیه....؟تو منو یاد ادمایی میندازی.....

سونگ جی وسط حرفم پریدو با نگاه جدی ادامه داد:که به کمک نیاز دارن...

من:باشه بهم زنگ بزن من هرروز ازادم...

سونگ جی:باشه...

برام جالب بود که سونگ جی اینجوری ازم درخواست کمک کنه...هرچند میدونستم مربوط به سالیه...فک میکنم سالی برای سونگ جی اصلا مناسب نیست...اون پسر خوبیه و درست زمانی که همه باهام مخالفن سونگ جی تنها کسیه که سکوت میکنه...مطمئنا اگه قلبم متعلق به بی ای پی نبود سونگ جیو توش جامیدادم...وارد فضای سبز مدرسه شدمو مکانه تمیزی روی چمنا انتخاب کردمو دراز کشیدم...با گذاشتن دستام زیر سرم خودمو برای غرق شدن تو رویاهام اماده کردم...هیچ کس نمیدونست که پشت اخلاق سخت و غیرقابل نفوذم قلبی از جنس شیشس که با هربار شکسته شدن صدای سوزناکش بلند میشه...هیچکس نمیدونست حتی سالی... نمیدونم تاکی میتونم شخصیت واقعیمو پنهان کنم...روزی قسم خوردم که از همه متنفرباشم...تصمیم گرفتم نفرت انگیز باشمو اجازه ندم کسی بهم لطمه بزنه اما الان تنهایی عذابم میداد...دلم نمیخواست نرم بشم...با هردفعه گریه کردن گذشته ی تلخی رو که گذروندم مرور میکنم و بعد از پاک کردن اشکام نفرتمو به تمام کسایی که باعث شدن حصاری دور خودم بکشم افزایش میدم...تو افکار خودم غلط میزدم که صدای سالی با جمع دوستاش روی سرم اوار شد...لحظه ای بعد نور کمرنگ خورشید با سابه ی نسبتا بلند سالی سد شد...

سالی:هی هانی....نمیای بریم غذا...؟

از جام بلند شدمو با لحن خشکی گفتم:نه...

سالی:یعنی ناهار نمیخوری؟

من:نه...

سالی:پس میشه غذاتو بخوریم؟

میدونستم تمام این رفتارا برای عذاب دادن من بود...سالی خوب میدونست دوستای احمقش تو مرکز نفرت قرار دارن...بدون اینکه عصابانیتمو نشون بدم بلند شدم و درحالی که دامنمو میتکوندم گفتم:اون غذا قرار بود بره تو سطل اشغال....حالام سطل اشغالو شکم شما تفاوتی نداره...میتونی بخوری تو کمدمه...

سالی که انتظار همچین رفتاری بعد از اون دعوایی که سر اقای پارک کردیم نداشت،خودشو کنترل کردو بدون گفتن کلمه ای به سوزان و یونگد سنگ نگاه کرد...دستمو رو سینش گذاشتم به کنار هلش دادمو از بغلش عبور کردم...ساعت ها از پس هم گذشتو بالاخره زنگ اخر به صدا درومد...نیمی از کتابامو تو جامیز وبقیشو تو کیفم پرت کردمو از یکی از نیمکتای انتهایی بلند شدمو با کنار زدن هم کلاسی هام خودمو به در رسوندم...من همیشه برای رسیدن به خونه مشتاق بودم چون اغلب روزا قبل از اوممدن برنامه ی طولانی ای رو برای دانلود میزدم...

***

من:مامان....؟

مامان از اشپزخونه فریاد زد:بله...از پله ها پایین اومدمو در حالی سعی میکرم سویشرتمو تن کنم فریاد زدم:سوییچ کجاست...؟

مامان:برای چی میخوای...؟

من که حالا کنار اپن اشپزخونه ایستاده بودم گفتم:ماشین معمولا برای روندنه...

مامان:هی تو گواهی نامه نداری...

من:میدونم...مامان سوییچ...

مامان:هانی حواست باشه تصادف نکنی...اخرین بار یادمه رفتی تو شیشه ی مغازه ی یارو...

من:من بهش هشدار دادم پرو نباشه ...حقش بود...

مامان در لحظات  اول از مکالمه با من خسته شد به سمت کشو رفتو سوییچو اوردو به سمتم گرفت...

مامان:هانی خواهش میکنم یه بار درست باش...

من:مگه الان نادرستم...؟

مامان کلافه شدو گفت:باشه باشه اشتباه کردم فقط برو...

از حرفش ناراحت شدم...همیشه  طوری حرف میزد که متوجه رفتارم بشم...من دلم میخواست  لاقل خوانوادم باهام کنار بیان...میدونم که مامان خوب میدونه من چرا اینجوریم...این درست نبود...بدون خدافظی از خونه زدم بیرونو بعد از سوار شدن پامو محکم رو پدال گاز فشار دادم...نمیدونم کجا میرفتم ولی میدونم اهنگ goodbyeتو گوشم میپیچید و من دیگه ازخودم اختیاری نداشتم...اشکم به راحتی سرازیر شد...خیلی طول نکشید که پرده ی اشک جلوی چشماموتار کرد...بدون توجه به مسیری که توش حرکت میکردم فقط به زندگیم فکرمیکردم،به طعنه هایی که از اطرافیان میشنیدم،هرچند هیچکس نمیتونست دردی که تووجودمه رو درک کنه...مسیرم با ضربه ی شدیدی پایان یافت،با ترمز شدید به جلو پرت شدم...سریع با پشت دستم اشکامو پاک کردم،مثل همیشه  حالت طلبکارانه گرفتمو با قفل فرمون پیاده شدم...هرچند ماشین مشکی رنگه مقابلم بی  تقصیر بود وداشت تو جاده اصلی حرکت میکردو من از فرعی پیچیدم اما فکر نمیکردم توجاده ی  خلوت مقابلم ماشینی باشه...به هرحال طبق عادت همیشم عمل کردم...ازماشین پیاده شدمو به سمت ماشینش رفتم:یا...چته تو...؟مستی...؟

وکنار ماشینش ایستادم...پیاده نشدنش بیشتر عصبیم میکرد...

من:هی...یارو تا نزدم خودتوبا خودمو بکشم بیا بیرون کتکتو بخور...

راننده ی ماشین کلاه سویشرتشو رو سرش گذاشتو پیاده شد...بدون وقفه ادامه دادممگه کوری...؟فکرکردی خیلی مهمی که اینجور رفتار میکنی...؟من به اندازه ی موهات  دیوونه بازی کردم...ببینم  اصلا موداری؟

رفتار بدون عکس العملش باعث شد قدمو بلندتر کنم و بعد کلاهشو انداختم پایین...نه...چی میدیدم...این ممکن نبود بنگ بود...از دیدن کسی که زندگیم بود گیج شدم...قفل فرمونو انداختم...کلمات به زبونم میومدتو...اوپا...سونبه...تو خودتی...؟

-مگه کوری؟

دهنم باز موند...فقط قدرت نگاه کردن داشتم اونم بدون پلک  زدن...

-چیه لال شدی؟

من:تو واقعا بنگ یونگ گوک هستی؟

-مگه نمیبینی خودمم دیگه...

من:اوپا...من خیلی عاشقتم...

بنگ:معلومه واقعا...

من:اوووووه خدای من این بهترین روز زندگیمه...واقعا خودتی...اره امروز همین تنت بود....

بنگ دوباره کلاه سویشرتشو گذاشتو سرشو به علامت تاسف تکون دادو به سمت ماشینش رفت...

بنگ:دوست دارم بکشمت...

البته وقتی این جمله رو میگفت فک نمیکرد من دقیقا پشتشم...

من:من میتونم از روز اول بهترش کنم...

بنگ درحالی که کلافه شده بود به ساعتش نگاه کرد...

من:داره دیرت میشه...۴۵دقیقه ی دیگه تو رادیو برنامه زنده داری!اوپا خواهش میکنم قبول کن...من تا فردا ظهر درستش میکنم...قول میدم...تو ماشین منو ببر...

بنگ:نه...

من بلافاصله ادامه دادم:پس زنگم یزنیم پلیس...من گواهینامه ندارم  سه ساعتم چونه میزنم...بعد نمیرسی...خیلی بد میشه هفته ی پیشم برنامه کنسل شد...

بنگ که میخواست خودشو بکوبونه به دیوار گفت:گواهینامه نداری؟؟؟خدای من!!!

من ادامه دادم:تازه امروزم خبرشو پخش میکنم...

بنگ:تو...تو دیگه کی هستی؟

من:اوپا خواهش میکنم بهم اعتماد کن...

ودستامو به هم قفل کردم و بهش نگاه کردم!

بنگ نگاهی بهم انداخت....میتونستم میزان نفرتشو بسنجم!

بنگ:کارت شناسایی...چیزی همرات نیست؟

من زیپ کیفمو باز کردمو کل کیف پولمو بهش دادم وبلافاصله ادامه دادم:همش برای تو سونبه...

کیفو گرفتوبه سمت ماشینم رفت...منم پشتش راه افتادم...

من:تا فردا امادس...مطمئن باش...

بنگ درو باز کردو برگشتو برای اولین بار تو چشام نگاه کرد و گفت:فقط کافیه چرتو پرت ببینم امشب...

من:دوروغ گفتم من کسی رو ندارم که براش خالیبندی کنم...

بنگ برای بار دوم نگاه متاسف کردو سوار ماشین شد...

من :منتظرمممم...

وپاشورو گاز گذاشت...باورم نمیشد...ایا واقعا بنگ یونگ گوک ایدل مورد علاقم که زندگیم شده الان تو ماشین من نشسته....؟کمی گیج شده بودم...میدونم از من خوشش نیومد اما میخواستم هرجور شده خودمو بهش نزدیک کنم...این یه شانس بزرگه نباید از دستش بدم....



»

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What do you do for Achilles tendonitis? دوشنبه 16 مرداد 1396 06:28 ب.ظ
Hi! I know this is kind of off topic but I was wondering if you knew
where I could find a captcha plugin for my comment
form? I'm using the same blog platform as yours and I'm having problems
finding one? Thanks a lot!
http://tierrabonacci.blog.fc2.com/?xml جمعه 13 مرداد 1396 04:31 ب.ظ
I enjoy what you guys are up too. This kind of clever work and coverage!
Keep up the superb works guys I've incorporated you guys to my personal blogroll.
manicure چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 01:51 ق.ظ
excellent put up, very informative. I'm wondering why the other specialists of this sector do not realize this.
You should continue your writing. I'm sure, you have
a huge readers' base already!
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:32 ق.ظ
Remarkable things here. I am very happy to peer your article.

Thanks a lot and I'm taking a look ahead to touch you. Will you please drop me a mail?
manicure جمعه 18 فروردین 1396 12:44 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go to see this webpage on regular basis to get updated
from hottest news update.
manicure چهارشنبه 16 فروردین 1396 05:21 ب.ظ
I am in fact pleased to read this blog posts which contains lots of valuable data,
thanks for providing such data.
یاس پنجشنبه 13 شهریور 1393 11:56 ق.ظ
واااااا!!!!عجب نویسنده ای هستی تو!ایول بابا
daehyun یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 07:11 ب.ظ
کی مال دایهیون وزیلومیزاری ؟؟؟؟ بخدامن الان دقیق توخیلی ازبرنامه هایی دارم که دایهونم توموبایلش داره هزارباربراش نظرمیدم جواب نمیده754819تانظربهش دادن تروخدابه زودی یه داستان راجب دایهیون وزیلوبزارالبته خودتوجای دختره نزارایندفه اسم دختره روبزارyoonaراستی بهسایتم سربزن www.2starwk.blogfa.comدوتاازدوستام هن سایت دارن اسم سایت یکیشون www.kpopcrazy.blogfa.comواونیکی دوستم یه سایت داره که همه اهنگ کره ای هابه زبان انگلیسی وفارسی ترجمه شده فیلم رقص هراهنگی روهم داره اسم سایتش کی اهنگ کره ای دوس داره؟؟
اگه میشه سربزن ونظربده لطفایادت نره ها راستی اگه میشه منولینک کن ممنون♥♥♥
Nastaran پاسخ داد:
اممممم عخشم سرم واقعا شلوغه به غیر ازاین یکی سه تا دیگگه تو وبای دیگه میزارم تازه داستان کوتاهم هست که بعضیا خیلی دوست دارن...ایشالا اگه تونستم چشممممم....باشه حتما میام سرمیزنم بهت گلم...اوممممممدم.....
daehyun یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 07:06 ب.ظ
کاشdaehyunبه جاbangمیبود
Nastaran پاسخ داد:
اجی اخه من فتم چون بنگ درظاهر خشن تره بهتر میشه...تازه تو ادامه داستان معلوم میشه واقعا باید یه شخصیتی مثل بنگ اول باشه...
daehyun یکشنبه 17 فروردین 1393 09:29 ب.ظ
عالی بودفقط کاشکی به جای بانگ دایهیون یازیلومیبوداون وقت اگه من جات بودم خودمومیکشم واییییییییییی.:♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
راستی بقیش چی شد؟؟؟
Nastaran پاسخ داد:
ههههه عزیزم نگران نباش مدل خیانته بادهیونم هست....میزارم عخشم....فدات گلم نظرلطفته
baran پنجشنبه 29 اسفند 1392 01:45 ب.ظ
واییییییی این عالی بود..!
برم 2تا قسمت قبلی روهم بخونم..!
موفق باشی...!
Nastaran پاسخ داد:
عزیییییزمی اجی نازم....برو فدات...میسی که اومدی...
riana سه شنبه 27 اسفند 1392 02:46 ب.ظ
واییییییییییییییییییییی...عالی بود
حالاما بدون گواهینامه ومس/تم رانندگی کنیم نمیزنیم به ایناشانسم نداشتم کره به دنیابیام!
Nastaran پاسخ داد:
خخخخخ مفافقم....حیف که فقط تو داستان اینطوریه....ههههه...ممنون که اومدی....
riana سه شنبه 27 اسفند 1392 02:45 ب.ظ
وای چقدرزیادنوشتی....فونت ولی خیلی ریزه
Nastaran پاسخ داد:
اجی چون زیاد بود میهن بلاگ قبولش نکربه خاطر همین فونتشو ریز کردم...چوسومنیدا...
شیدا دوشنبه 26 اسفند 1392 09:03 ب.ظ
جیییییییییییییییغغغغغغ آخرش عالییییییی بودددددد خعلیییی قشنگ بود قربونت نسی بعدی رو زود بذار
Nastaran پاسخ داد:
خخخخخ من گذاشتم حالا تو برادریتو ثابت کن...بخون اونا رو تا دق نکردم...
زود...؟؟؟؟
زود…؟؟؟
زود...؟؟
زود...؟
بامنی؟
فدات عجیجم فقط به خاطرتو...
حسین دوشنبه 26 اسفند 1392 07:42 ب.ظ
عالییی بود
http://nakhle.mihanblog.com
Nastaran پاسخ داد:
دقیقا چی عالی بود؟؟؟
اشتباه گرفتی فک کنم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




شارژ ایرانسل

فال حافظ