تبلیغات
♀♂♬♥ ★MY LOVE B.A.P♥ ★♂♀♬ - spacial girl-part2
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

spacial girl-part2
نویسنده : Nastaran تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392
baby
سلام ببشید خیلی تاخیر داشتم.....عذر میخوام.....حالا با قسمت دوم اومدم.....این قسمتم بی ای پی وارد نمیشود ولی قسمت بعد حتما هستن اینو بخونید و نظر بدیدتا بعدی.....

از اینکه ادای بچه های عاقلو درمیوورد لجم گرفت....چرا فکرمیکنه طرفدار بودن بی عقلیه....؟؟؟اون مسخره ترین ادمی بود که دیدم....

سالی:امروز اقای پارک سراغتو گرفت.....

من:معلم ریاضی مسخره....اون یه احمق به تمام معناس....

سالی:من دوسش دارم....خوب درس میده....

من:چندبار بگم علایق تو تنفرمنه....

مامان:بس کنید حداقل سرغذا....

سالی:چشم امردیگه؟؟؟

مامان لبخندی زد.....اشمال بی خاصیت.....ازاینکه لحظاتمو درکنارش میگذروندم ناراحت بودم هرچنداز اینکه زندگیم بانفرت به اطرافیانم پیش میرفت بیشتر ناراحت بودم به هر حال اگربیشتر وقتمو اونجا میگذروندم حتما دعوا درست میشد بشقابو براداشتم و بلند شدم تا به سمت اتاق برم و بقیه ی غذامو اونجا بخورم....

مامان:کجا؟؟؟؟

من:میرم اتاقم....بشقابو برات میارم....

مامان:دلم خوش بودامروز باهمیم....

من:هه....خوش مزه بود....

بعد رفتم....سالی مثل همیشه بی تفاوت میخورد و منو بیشتر عصبانی میکرد...گاهی اوقات فکرمیکنم واقعا نمیدونه که ازش متنفرم و همه ی کارام برای فرار از اونه....دروبستمو نشستم رو صندلی....هدفونو رو گوشم گذاشتمو گذاشتم و با صدای بلند برنامه ای که بی ای پی توش حضور داشتو ان لاین گذاشتم.....همین جور که میخوردم و از دیدن کسایی که دوسشون داشتم لذت میبردم به رفتار سالی هم فکر میکردم....ولی بعد از چند دقیقه همه ی فکرمو رو برنامه متمرکز کردم و به اشتیاقم افزودم....چون معتقد بودم اون حتی ارزش فکرکردن نداره...نمیدونم حس نفرتم از کجا نشئت میگیره اما حالا حتی حضور در کنارش برام نفرت انگیز بود....ساعتی خودمو با نت و برنامه های مختلف سرگرم کردم...تقریبا هوا تاریک شده بود.نمیتونستم از بی ای پپی دل بکنم اما به هر حال وقت درسم بود....با این که تمام وقتموصرف بیبی بودن کرده بودم اما درسم بهتر از سالی بود....بشقاب غذا رو برداشتمو از اتاق خارج شدم از پله ها پایین اومدم و به سمت سالن رفتم با دیدن بابا سلامی کردم و بشقابو رو اپن گذاشتم وبه سمت اتاق سالی که طبقه ی بالا درست مقابل اتاقم قرار داشت رفتم...در زدم و داخل شدم....منتظر جواب نمونم...با دیدن سونگ جی جا خوردم....سونگ جو تنها پسری بود که تو کلاس باهام مخالف نبود هر چند موافقم نبود به هر حال بهتر از مخالفت بود....سالی با سونگ جی رابطه ی خوبی داشت ومیشد گفت دوشس داشت اما من از عشق مسخره ای که بینشون بود خوشم نمیومد چون سالی لیاقت شسونگ جیو نداشت....اون همیشه به خودش فکرمیکنه بنابر این قابل دوست داشتن نیست...یکی دیگه از نقاط مثبت سونگ جی این بود که من نسبت بهش خنثی بودم...اینکه ازش نفرت نداشتم واقعا بهم قوت قلب میداد....سونگ جی و سالی رو کاناپه کنار هم نشسته بودن....

من:اوه اوپا....کی اومدی؟؟؟؟

سونگ جی بلند شدو لبخندی زدو گفت:خیلی وقت نیست....چرا امروز نیومدی؟؟؟؟فکرکنم عقب میمونی.....

من:نگران من نباش من خودمو میرسونم....هی سالی میتونی جزوه ی ....

میخواستم بگم اون احجمق به تمام معنا ولی از گفتنش خودداری کردم.....

من:اون معلم مسخره رو بدی؟؟؟؟

سالی:اما ما داریم رو همون میخونیم....

با بستن چشمام میخواستم عصبانیتمو ازش پنهان کنم....نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-:اوکی.....باشه برای بعد.....

سونگ جی:میخوای برای منو بگیری؟؟؟؟

من:نه مهم نیست از کتاب میخونم....

سونگ جی:میخوای با ما بخونی....؟؟؟ماهم داریم همین امروزو مرور میکنیم....

من:انیو....کامسامنیدا....

به سرعت خارج شدم و در بیشتر از هر زمانی کوبیدم....البته در اتاق سالی دیگه عادت کرده به رفتارم....ته مغزم....دقت کنید ته مغزم نه قلبم به سالی حق دادم اما خوب اعصابم دست خودم نیست دیگه....به طرف اتاقم رفتم....نمیدونستم باید چی کار کنم اخه از دیشب تمام وبای مرتبط با بی ای پی به هر زبانی رو زیرورو کرده بودم به علاوه وب خودمم مطابق اتفاقای امروز اپ شده بود....نشستم رو تختو به پوستر بزرگ بی ای پی که روبروم قرار داشت نگاه کردم....پوستری که به زمان کیلیپ WARRIORمربوط میشد...از اینکه پسرا موهاشون همرنگ بود لذت میبردم....توی بی ای پی بین لیدرو دهیون دچار درگیری بودم....بعضی روزا بنگوبیشتر دوست داشتمو بعضی وقتا قوربون صدقه ی دهیون میرفتم....رو تخت دراز کشیدمو کتاب ریاضی رو بالای سرم گرفتم....دیشب خوب نخوابیدم و از طرفی از دیشب پای لب تاب بودم به سختی چشمام باز بود اما هرطور شده یه مرور کلی کردم چون میدونم فردا که دوباره ریاضی داریم من اولین نفریم که ازم درس پرسیده میشه.....رابطه ی منو اقای پارک متقابل بود اونم واقعا ازم متنفر بود واین عالی بود چون از اینکه قلبم درست عمل میکنه واقعا خوشحالم....

مامان با صدای بلند صدام میزد....درتعجب بودم با اینکه من اخرین اتاق اونم طبقه ی دوم هستم چه طوری صداش میاد....به حق چیزای ندیده....مامانم همین طور که گفتم زن ظریف وخشگلیه و به خاطر ظرافتو زیباییش از سن حقیقیش کمتر میزنه.....از روی تخت بلندشدمو دروباز کردم....باصدای بلندگفتم:

-:اووومدم.....

یادم رفته بود که سونگ جی اینجاس اول خجالت کشیدم اما بعدش شونه هامو بالا انداختمو رفتم اشپزخونه.....

من:کاری داری؟؟؟؟

زسینی ی پراز پیش غذا و پس غذا وغذاو خوردنی هایی که مربوط به غذا نیستو برداشتو گفتم:

-کفدات بشم مامان بیا اینو ببر برا اونا ارن درس میخونن....

من که چار تا شده بودم گفتم:منم داشتم درس میخوندما.......اصلا مگه سالی خودش دست نداره.....تازه مسیرشم کوتاه تره....

مامان:اره ولی نمیشه مهمونشو ول کنه که....

من:چه قدرم باسونگ جی رودروایسی داریم ما.....

مامان:ببردیگه دختر....

بابی میلی ازش گرفتم....طی راه رفت داشتم فکرمیکردم که چه سلیقه ای داره....از اینکه سالی و سونگ جیو گاوفرض کرده که اینقدر غذا گذاشته خندم گرفت....جلوی در رسیدم....عی کردم دامنمو بکشم ایین اما نشد اخه واقعا کوتاه بود....بیخیال شدمودرزدمو. رفتم تو....

من:مامان اینو براتون فرستاده....

سونگ جی:اوه کومائو.....

سالی:میسی اونی.....

از اینکه خودشو عاقلو با ادب نشون داد بدم اومد پوزخندی زدمو گفتم:بالاخره ادبو یاد گرفتی....

به سمت دررفتم....

سالی:هی هانی با جزوم کاری ندارم میخوای؟؟؟؟

من:انیو....

رفتم بیرون و درو بار بار دوم کوبیدم....نمیدونید چه لذتی از این کارمیبرم انگار سالی رو به دیوار میکوبم...برعکس دفعه ی قبل به محض خروج خودمو در رویای عشقم غرق کردم....نمیدونم چرا امروز شدت بنگم زده بالا....!!!!

روی تخت دراز کشیدمو هندزفیری رو تو گوشم گذاشتمو با اهنگ bad manچشمامو بستم....خوابیدن با این اهنگ واقعا جالب بود چون اصلا اروم نیست....

                              ***

سالی طبق معمول کنار لوسی نشسته بود و منتظر اومدن اقای پارک معلم ریاضی احمق بود....نمیدونم چه کاریه که همیشه زود تر از من راه میوفته....سرجام ینی رو نیمکت میانی کلاس کنار دختر چاق و خنگی که کل کلاس خوابه نشستم....اسمش کتی بود میشه بگی که فقط اون تو کلاس منو تحمل میکنه....اقای پارک وارد کلاس شد....هندزفیریرو از گوشم دروردمو گوشیمو تو جیبم گذاشتم.....بعداز حضورغیاب اسممو صدا زد....

اقای پارک:لی هانی....

بلندشدم...

اقای پارک:دلیل غیبتت؟؟؟؟

لبخندی زدمو گفتم:دلیلی نداشت...برای فرار از زنگ والبته معلم ریاضی....

کتی که تا اون موقع سرشو گذاشته بود روی میز و خوابیده بود با شنیدن این جممله خواب از سرش پرید...سالی از میز جلو به سمت من برگشت و نگاهم کرد...

اقای پارک:اجباری نیست که تو کلاس شرکت کنی میتونی بری بیرون....

پوزخندی زدمو گفتم:راستش از شنیدن صدای ادمای کودن لذت نمیبرم ولی خوب درسه دیگه باید حاضرباشم....

صورتش سرخ شد....از جواب عاجز شده بود...مرکز توجه بچه ها بوم...یه سری از بچه ها از برخوردم ناراحت شدنوالبته سالی که علاقه ی شدیدی به این احمق داشت و یه سری که از اقای پارک دل خوشی داشتن لذت میبردن ولی چون از من خوششون نمومد نگاه بی تفاوتی میگرفتن...یه سری هم فقط برای سرگرمی بحثو دنبال میکردن....

من:اینم تلافیه دفعه ی پیش که به سوالم گفتی احمقانس....بی حساب درسته....؟؟

لبخندی زدمو ادامه دادم:سوالی ندارید.....؟؟؟

اقای پارک با عصبانیت:دختره گستاخ....جواب کارتو خواهی دید....

من:منتظرم.....

وبعد نشستم....از پاسخم خودم حال کردم................

                            ***

یونیفرم مدرسه رو دروردمو از کم یه تاپ و شلوارک سرخابی انتخاب کردمو پوشیدم...لب تابو روشن کردم و نشستم پاش....مامان وارد اتاق شدو گفت:

-:گرسنه نیستی؟؟؟

من:انیو....

چیزی نگفتو رفت بیرون....تقریبا 20دقیقه گذشته بود و من مشغول گرفتن خبرای جدید بودم که سالی با دو وارد اتاق شد....

سالی:دلیل رفتار امروزتو توضیح بده....

من:رفتار من به کسی ربط نداره سرت به کارت باشه....

سالی:تو ابروی منو بردی.....

من:شیگرا....ارسو....؟؟؟

سالی:برات متاسفم .....از این به بعد مراعات منم بکن.....

من:خوشالم که ناراحتی....

سالی:تو یه احمق عقده ای هستی.............

من:شیگرا....گمشو.....

سالی:میخوای چی رو با رفتارات ثابت کنی؟؟؟

بللندشدمو گفتم:تنفرم نسبت به تو....برو تا نزدمت....

نگاه خشمگینی کردو خارج شد....از حرفاش واقعا ناراحت شدم...بعداز رفتنش تمام صورتم از اشک خیس شد....تنفری که نسبت به همه داشتم الان 100برابر شده بود....روصندلی نشستمو سرمو رومیز گذاشتو گریه کردم....هرچی بلد بودم نثار اقای پارک و سالی کردم....بعداز مدتی که دلم خالی شد....قلبمو که حالا مثل موم نرم شده بود رو سنگی کردم ونفرتو توش گذاشتم وبا فکراینکه سالی و حرفاش ارزش اشکامو ندارن خودمو اروم کردم و به کارم ادامه دادم.....با دیدن کنسرت بی ایپی اهنگ bad manواقعا خوشحال شدمو بلیت ان لین رزوو کردم و برای یه هفته ی دیگه برنامه چیدم....اون روز میتونه بهترین روز زندگیم باشه....هرچند این اولین بار نبود اما جضور تو کنسرت هیچ وقت برام تکراری نمیشد و همیشه تازه تر از قبل بود.....



»

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How much does it cost for leg lengthening? یکشنبه 15 مرداد 1396 05:57 ب.ظ
Hi there it's me, I am also visiting this web site on a
regular basis, this web site is genuinely good and the viewers
are truly sharing pleasant thoughts.
Can exercise increase your height? شنبه 14 مرداد 1396 01:14 ق.ظ
Hello, its fastidious piece of writing on the topic of media print, we all know
media is a fantastic source of facts.
foot pain getting out of bed یکشنبه 18 تیر 1396 09:00 ق.ظ
You can definitely see your enthusiasm within the work you write.

The arena hopes for more passionate writers like you who are not
afraid to mention how they believe. All the time follow your heart.
http://odiliamoldrem.hatenablog.com/ دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:54 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about ♀♂♬♥ ★MY LOVE B.A.P♥ ★♂♀♬ - spacial girl-part2.
Regards
brashpants2757.jimdo.com چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:02 ب.ظ
Right here is the perfect site for anybody who hopes to find out about this topic.
You understand so much its almost hard to argue with you (not that
I personally will need to?HaHa). You certainly put a brand new spin on a topic that has been discussed
for years. Excellent stuff, just excellent!
manicure جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:32 ب.ظ
You can certainly see your enthusiasm in the article you write.

The arena hopes for even more passionate writers such as you who aren't afraid to mention how they believe.
All the time follow your heart.
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:34 ب.ظ
I appreciate, lead to I found just what I was taking a look for.
You've ended my 4 day lengthy hunt! God Bless you man. Have a great day.
Bye
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 01:19 ق.ظ
Pretty great post. I simply stumbled upon your
weblog and wished to mention that I've really loved surfing around your blog posts.
After all I'll be subscribing on your feed and I am hoping you write once more very soon!
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 03:45 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this weblog's posts daily along with a cup
of coffee.
manicure جمعه 18 فروردین 1396 04:23 ب.ظ
I got this web page from my friend who shared with me regarding this web site and now this time I am visiting this web
site and reading very informative posts at this place.
manicure چهارشنبه 16 فروردین 1396 02:01 ب.ظ
Keep this going please, great job!
manicure سه شنبه 15 فروردین 1396 12:41 ب.ظ
Really no matter if someone doesn't know after that its up to other visitors that
they will assist, so here it occurs.
erfantala دوشنبه 4 خرداد 1394 08:46 ب.ظ
خوب بود مرسی.راستی اگه تونستی یه سری هم به وبلاگ من بزنید منتظر نظر های خوبتون هستم
ریان پنجشنبه 27 شهریور 1393 04:21 ب.ظ
آجی قسمت اول کجاس
ریانا یکشنبه 20 بهمن 1392 06:27 ب.ظ
سلام آجی گذاشتم پارت جدیدو
♥Zelo♥Tifaa♥ پاسخ داد:
اومدم
jinki جمعه 18 بهمن 1392 08:33 ب.ظ
سلام اونی جونیییی بی ومپایرو بخون دیگهههه تازه کینگو کویینو اون دفه خوندی؟؟؟
Nastaran پاسخ داد:
سلام عخشم....نیدونم اوکی....
ریانا جمعه 11 بهمن 1392 09:37 ق.ظ
سلام عزیزم ممنون سرزدی من جای خالی دارم ولی نه باچانی فعلاهمیناکه اومدن توداستان زوج دارن!!راستی پس نگیرحرفتومن16سالمه!!ولی بجاش باجنبه ام
Nastaran پاسخ داد:
سلوم...خواهش گلم....اخشال نداره من فقط چانی میدوستم....اخه کیس می نیستی باید بیخیال بشیم!!!اونی که اومدی تیزرشو خوندی نبد اون یکیش بود....
ریانا جمعه 20 دی 1392 01:31 ب.ظ
سلام آجی داستانت عالیه!یه جورخاصیه خوشم میاد
تونستی به من سربزن نظرتودرموردداستانم بگو
Nastaran پاسخ داد:
سلامممم عجیجم....قوفونت نظر لطفته گلم....چمش اومدم...
ღ Mel!Na ღ دوشنبه 6 آبان 1392 01:13 ب.ظ
واییییییی نسترن جونمممممممم واقعا نمیدونم چی بگم! زبونم بند اومده! اونییییییییی عالیییییی کارت حرف نداره ایول منم با جوابی که به معلمت دادی کلی حال کردم مرسی عشقممممممم
Nastaran پاسخ داد:
اجی اینقده حال میده حال این انسانای بدذاتو بگیری که اصلا حال میده......اجی تعریف میکنی حال میکنم یعنی میچسبه خیلی....عاششششششششششقتم....
mahla یکشنبه 28 مهر 1392 03:20 ب.ظ
okhiiiiiiiiiii....
mese kochooloo ha khoofide...
nanaze maaaaaaaaaan
Nastaran پاسخ داد:
خواهش میشه بهترینم.....قابل چشمای ناناستو نداشت.....بوس بوس
sogol چهارشنبه 24 مهر 1392 11:53 ب.ظ
آجیییییییییییی عاااااااالیییی بوووود...بیخیل...من دونگیمو میخوام :(
دوباره بیخیل..من میخوام تو داستان واسه یکی باشم..!
اممممم اون پسره که موهاش تو ویدئوی Bad MAn بلونده اسمش چیه؟؟
اگه اون صاحاب نداره واسه من..آخه از اونم خییییییییلی خوشم میاد....
Nastaran پاسخ داد:
سلاااااام مسی که اومدی خشمل خانومی.....اجی عخشم شخصیت نمیپذیرم اخه داستان یوکیسمو پذیرفتم هیکی رو نیوردم نمیخوام بدقولی کنم.....چوسومنیدا عجیجم......
شیدا چهارشنبه 24 مهر 1392 08:06 ب.ظ
اونی منم که ناراحت میشم میشینم bad man میبینم
یعنی عالی بوددددد من جای تو بودم سالی رو از پنجره پرت میکردم بیرووون
عقده ای کثافت هخخخخ
میسییییی
Nastaran پاسخ داد:
ههههههههههه عخشمی عزیزم....اره بدمن خعلی باحاله.....اجیم اسین سالی خیلی رو عصلابه میزنم له میشه اخرش....اه اه اه اه اه....اجی ببشید دیر به دیر میاما دارم یه داستانه جدیدو خفن مینویسم وقت ندالم.....هی اونی یه وقت اس ندیا.......من دلم برات تنگولیده ولی اس ندادم که ببینم کی میدی دیدم نه خیرتو باغ نیستم......باهات قهرم وبم نمیای اصلا خودتم معلوم نیست کجایی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




شارژ ایرانسل

فال حافظ