تبلیغات
♀♂♬♥ ★MY LOVE B.A.P♥ ★♂♀♬ - spacial girl-part1
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

spacial girl-part1
نویسنده : Nastaran تاریخ : چهارشنبه 3 مهر 1392
baby
اومدم با سمت اول....امیدوارم بدوستید......

مامان:اینجا چی کار میکنی؟مگه نباید الان مدرسه باشی....؟

نگاهمو از صفحه ی لب تاب گرفتمو بهش دوختم....یه خورده عصبانی به نظر میرسید....

من:کیلیپ جدید اومده دارم دان میکنم.....

مامان:کی از این کارات دست برمیداری....؟؟؟؟

دوباره حرفای همیشگی در حال تکرار بود.... من که از دیشب در تلاش دانلود بودم خسته تر از اونیم که نصیحت بپذیرم...دوباره به لب تاب چشم دوختم....

مامان:دیگه از کارات خسته شدم....سالی الان مرسه منتظرته....

من:جوری میگی سالی منتظرته انگار بدون من زندگیش نمیچرخه....اتفاقا خوشحال میشه من نباشم...اینجوری با اون دوستای احمقش بیشتر خوشه....

مامان که حالا عصبانی تر بود چندقدم نزدیک شد و گفت:چرا درباره ی خواهرت اینطور فکر میکنی؟؟؟من نمیدونم چرا شمادوتا بااینکه دوقلویید اینقدر فرق دارید....

از کوره در رفتم....

من:اره سالی دختر خوب و سر به راه...من بدولجباز....بس کن خودم میدونم....

نگاه تاسف باری بهم انداخت و از اتاق خارج شد واین بود تمام رابطه ی من با مادرم...بهتره از خودم براتون بگم شاید  بهتر باشه شماهم منو بشناسید بعد داستانو بخونید...

روی تخت دراز کشیده بودم لب تابو گذاشتم رو میزکنارم و دوباره درازکشیدم...به سقف چشم دوختمو ناخداگاه افکارم به سمت حرفای مامان کشیده شد....من17سال پیش پدرو مادر خواهردوقلوم سالی زندگی کردم بدون اینکه کوچکترین مشکل مالی داشته باشم اما فقط با خانوادم زندگی کردم....سه ساله که کاملا تنها شدم...زمانی که فهمیدم من نمیتونم با کسایی که خواهرم باهاشون صمیمیه ارتباط برقرار کنم تصمیم گرفتم از همشون متنفربشم و شدم...من از تمام کسایی که سالی دوسشون داره متنفرم حتی تمام لحظه های کودکیم که تنهایی گذشت هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه...سالی هیچوقت نخواست منو بپذیره وحالا من دیگه احتیاجی بهش نداشتم...سه سال پیش که فهمیدم واقعا اونقدر غیرعادی به نظر میرسم که مامان و بابا منو به روانشناس بردن تا دلیل لجبازی هامو بفهمن تصمیم گرفتم حصاری دور خودم بکشم و به کسی اجازه ی تجاوز ندم...اوایل سخت ترین لحظات زندگیم تو اتاقم سپری میشد اما از یک سال پیش همه چیز تغییر کرد من یه بیبی شدم...حالا تمام زندگیم تشکیل شده از:منB .A.P اتاقم!خلاصه شدن زندگیم تو.سه حرف واقعا دردناک بود اما رابطه برقرار کردن با انسانایی که در برخورد اول منو برای خودشون دختری لجبازو ازخودراضی تعریف میکنن به مراتب درداک تر و سخت تر بود واینطوری بود که من از دنیای اطراف فاصله گرفتمو بی ای پی رودر راس افکارم قرار دادم و به یه بیبی واقعی تبدیل شدم....دوباره ذهنم به سمت سالی کشیده شد....سالی دختری بود شباهت زیادی به پدرم داشت و چون پدرم چینی بودکمتر به کره ای ها شباهت داشت....کشیدگی چشماش وپهنای صورتش کاملا بامن متاوت بوداما دختری خشگل و جذاب به نظر میرسید...هرچند حالم از رفتار زیباو خانومانه ای که داشت به هم میخورد اما به اینکه دوستداشتنی تر از من به نظر میرسید اعتراف میکنم....واما من که کاملا به مادرکره ایم شباهت داشتم باوجودتمام ظرافت ها وزیبایی هایی که بین کره ای هاکمتر دیده میشدهیچوقت زندگی خوبی نداشتم و مورد شماتت اطرافیان قرار میگرفتم اما از زمانی که خط قرمزی دورخودم کشیدم دیگه اجازه ی انتقاد کردنو به دیگران ندادم...مگه تقصیر منه که ادما به نظرم نفرت انگیز میان؟نه....پس چرا باید بگن که ادم به دورم؟؟؟؟!اصلا چرا هیچ کس باهام خوب رفتارنکردتا دوسش داشته باشم؟نفرت من برمیگرده به روزی که دوست سالی هلم دادبه عقب و گفت که تعدادشون برای بازی زیاده ومن باید ازگروه خارج بشم وسالی بابی تفاوتی به اینکه من تنهاموندم به بازیش ادامه داد...این صحنه اونقدر برام تکرار شده که  باعث شد یه دختر گوشه گیر به ادمی لجباز وجدی تبدیل بشم....بایاداوری تمام خاطراتی که عذابم میداد اشک روگونم مهمون شد...سریع اشکمو پاک کردم چون نمیخواستم نار احت باشم...چون نباید گریه کنم...باید تو دنیای خودم قوی باشم و نباید دلم بخواد که جای سالی بودم و بادوستام به تفریح برم....چون دوستی ندارم....چون نباید حسادتوتوقلبم بکارم باید قلبم سراسرنفرت باشه....

لب تابو برداشتمو روپام گذاشتم....هنوز 13درصدمونده ومن واقعابی قرار شده بودم....ازبین پوشه های نامرتب ام ویه WARRIORروپیداکردم وبا اشتیاق شروع کردم به نگاه کردن...باوجود اینکه حتی کوچکترین حرکات رقصشوبلد بودم اما همیشه از

دیدنش لذت میبردم...

ساعت عدد یک و نیمو نشون میداد...خیلی گرسنه بودم به علاوه بادیدن دست رنج 12 ساعتم کلی جون گرففته بودم...در اتاقو باز کردم...اتاق من انتهاتایی ترین بخش خونه بود...به سمت اشپزخونه رفتم...

من:گرسنمه....

مامان:وایسا سالی لباس عوض کنه ....

از اینکه با مامان و سالی غذا بخورم اصلا خوشحال نبودم اما به اجبار قبول کردم.....بعداز اینکه سالی وارد اشپزخونه شد بهش نگاهی انداختم....موهاشو دورش ریخته بود وچتری هاش مرتب....

سالی:سلام...چرا نیومدی؟؟؟؟

بابی تفاوتی روصندلی نشستم و گفتم:داشتم دان میکردم....

نیشخندی زد وگفت:بازم بی ای پی....؟!؟!؟

من:تو چشماش نگاه کردم و گفتم:بهتره سرت به کاره خودت باشه خواهر ده دقیقه کوچکتر....



خوب به خاطر کوتاهیش عذرمیخوام ایشالا بعدی زیاده....بوس بوس



»

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How you can increase your height? دوشنبه 16 مرداد 1396 05:48 ق.ظ
Hello colleagues, how is the whole thing, and what you wish for to say about this post,
in my view its truly remarkable in support of me.
What do you do for a strained Achilles tendon? یکشنبه 15 مرداد 1396 09:08 ب.ظ
Yes! Finally someone writes about Can you grow taller with exercise?.
Randy جمعه 16 تیر 1396 07:05 ب.ظ
I always emailed this webpage post page to all my associates, for the reason that if like to read it then my contacts will too.
std clinic near me پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:34 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا واقعا نشستن بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما قادر به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی که.
من این مشکل خود را با فراز در
مفروضات و شما ممکن است را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
که شما در واقع که می توانید انجام من
می مطمئنا بود تحت تاثیر قرار داد.
Bertha سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 01:53 ق.ظ
Valuable info. Lucky me I found your web site unintentionally, and
I am stunned why this twist of fate did not came about earlier!
I bookmarked it.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:16 ق.ظ
There's definately a lot to learn about this topic. I like all the points you have made.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 08:03 ب.ظ
I like the helpful information you provide in your articles.
I will bookmark your blog and check again here frequently.
I'm quite sure I'll learn many new stuff right here!

Best of luck for the next!
manicure شنبه 12 فروردین 1396 08:12 ق.ظ
I have read so many posts concerning the blogger lovers however this post is truly a fastidious piece of
writing, keep it up.
sogol سه شنبه 23 مهر 1392 04:28 ب.ظ
وااااااااااایییییی.عااااااااالی بود آجی..ادامه.!
یه سوال..منو واسه دهیون میزاری؟؟؟؟ اگه میتونیا..!
عاشقتم ادامه بده..کومائو..♥
Nastaran پاسخ داد:
NaStaRaN:فدات بشم عخشم چه خوب که خوندی......
اجی دهیون با شخصیت اصلیه نمیشه.....
من اول تر عاشقتم.....ککککککک
Violet دوشنبه 8 مهر 1392 11:23 ق.ظ
وایییییییییییییییییییییییییی اجی اینم مثه اون یکی داستانت عالیییییییییییییییییییییییی بود فدات شم چقده ناز نوشتی ...خیلی دوست داشتم حتما زودی پارته بعدو بنویس ک منتظرم بووووووووووووووووووووووووووووووووس
Nastaran پاسخ داد:
باشه زود مینویسم.....دوسمت میدالم عخشم
miran شنبه 6 مهر 1392 09:48 ب.ظ
سالوووم خعلی باحال بودبه منم سربزن بوووووس
Nastaran پاسخ داد:
باشه اجی حتما میام......دوست دالم....میسی که اومدی.....
Tasha جمعه 5 مهر 1392 02:41 ب.ظ
عالی بود عزیزم زود قسمت بعدرو بذار
Nastaran پاسخ داد:
اوکی عچقم....ممنون که اومدی........بووووووووووووووووووس
Mel!Na پنجشنبه 4 مهر 1392 05:35 ب.ظ
با این که نمی دونم کدوم نسترنی ولی عالییییییییی بود حرف نداشت ممنون
Nastaran پاسخ داد:
خواهش میشه گابل نداشت......
Mel!Na پنجشنبه 4 مهر 1392 05:30 ب.ظ
سلام... آجی تو کدوم نسترنی؟!
نسترن کوین کیس فور یو؟!
شخصیت قبول نمی کنی؟!
Nastaran پاسخ داد:
اره همونم عزیزم......نه قبول نمیکنم اخه دفعه ی قبل نتونستم بیارم
M پنجشنبه 4 مهر 1392 05:09 ب.ظ
واییییی چقدر خوشمل بود عخشم...کومائو...این دختره مث من نصف عمرش تو اینترنته
Nastaran پاسخ داد:
انه دیگه مثل توئه.....واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اووووووووووووووووووه زود میزارم بعدی رو.....
شیدا پنجشنبه 4 مهر 1392 03:55 ب.ظ
ای جاااانم چه تنها اجی جونم داستانت خیلییی قشنگه میخوام قسمت بعدو بخوووونم لطفا زودی بذار
خدا سالی رو خفه کنه
مرسیییییی
Nastaran پاسخ داد:
نالاحت نباش خودم در اینده ادمش خواهم کرد این خواهر عوضی را...هههه اوکی دارم مینویسم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




شارژ ایرانسل

فال حافظ